سفرنامه ( شماره سه)

 

هفته پیش در یک گردهمایی کوچک معمارانه در یک کلاس، با آرشیتکتی که تازه آمده  آشنا شدیم.به محض اینکه  او  لابلای صحبتش گفت که اهل عراق است، تصویری از عراق کنونی به ذهنم آمد با همه اخباری که تا کنون از آنجا شنیده ام.(بدون آنکه حتی یک بار هم به آنجا رفته باشم)...بلافاصله پیش قضاوت ها از فرهنگ و اوضاع اقتصادی وتاریخ و ...حتی جنگ ایران و عراق و ..... ظرف چند صدم ثانیه به ذهنم هجوم آورد.(او دوست است  یا دشمن یا فقط یک همکار ! )  همیشه فکر می کردم قدرت آنرا دارم که ذهنم را از کلیشه ها پاک کنم اما انگار نشد...

کمی که گذشت متوجه شدم دیگران هم درگیر کلیشه های ذهنی شان هستند. در یک بحث معمارانه وقتی آرشیتکت عراقی  راه حل جالبی را پیشنهاد  کرد، آرشیتکت دیگری که ظاهرا اهل کاستاریکا  هست به شوخی گفت:"...خوب از شما انتظارهم می رفت که ایده تان جالب باشد...بالاخره هرچی که باشه ظاها حدید  عراقیه."....(انگار او کلیشه ذهنی بهتر و معمارانه تری از همکار عراقیمان داشت!) 

بگذارید کمی راحت تر بگویم. منظورم از کلیشه (STEREOTYPE)  یا کلیشه های ذهنی همان قضاوت های اولیه و پیش فرض های ما آدم ها در مورد آن چیز ها و اشخاصی است که هیچ شناخت شخصی راجع به آنها نداریم. حتی زمانیکه خودمان را واقع بین می دانیم بازهم در کلیشه های ذهنی خود اسیریم.

عصر تو راه برگشت به خونه با خودم فکر می کردم که انگار هر کدام از ما آدم های این شهر (شهر جهانی) ، ذهنمان پر است از کلیشه های خود نساخته...کلیشه های که هروز مجله و تلویزیون و سایت های اینترنتی به آن بیشتر و بیشتر شکل می دهند. کلیشه های ذهنی که به راحتی  راجع به هر ناشناسی، ما را دچار پیش قضاوت های سریع می کند. بمباران تبیلیغات رسانه ای که دیگر جای خود دارد.

فکر می کردم "در شهر جهانی، رسانه ها  هر روز  برایمان  کلیشه های جدید می سازند و کلیشه های قبلی را گاه کم رنگ تر و گاه پر رنگ تر می کنند. انگار اینجا در سکوت و بی کلامی ما آدم های در کنار هم،و با هیاهوی رسانه ها  "رنگ و پوست و نژاد و زبان"  هر روز بیشتر و بیشتر برجسته می شود و بیشتر و بیشتر به چشم می آید...اندازه جدایی ها یا همکلامی ها را رسانه ها تعیین می کنند...

 وقتی ایده "دهکده جهانی" و به دنبال آن "شهر جهانی" مطرح شد به نظر می رسید که زمان مرگ "کلیشه های ذهنی" فرارسیده است.قرار است شهروندانی از  نقاط مختلف جهان با فرهنگ و زبان متفاوت فارغ از تفاوت ها در کنار هم ،در یک شهر و در قالب یک قانون غالب زندگی کنند. اما انگار نه تنها "کلیشه ها" از بین نرفتند بلکه پررنگ تر شدند.


/ 2 نظر / 62 بازدید
امین شهامی پور

سلام خیلی عالی بود دستتون درد نکنه.باور کنید همین جملات در ذهن بصورت یادداشتهایی معماری همیشه پا برجاست. واقعا عالی بود.

مرجان

مثل همیشه از خوندن وبلاگتون لذت بردم، ممنون